دیـــــــــــــــروز که رفتی پی بدبختی من
شب ماند و غم و سکوتِ سرسختی من
من رخت عـــــــــــزای تو به تن پوشیدم
تو تـــــــــــــور سفید روز خوشبختی من
کلاه شمعی
تو همه ی نقاشی هایی که از خودشون کشیدن اون صورته که خیلی مهمه:
سزان یه جفت چشمه که توی ضربه های قلم مو شنا می کنه
ون گوگ از توی یه هاله چرخون تاریکی زل زده به بیرون
رامبراند به نظر میرسه که خستگی در کرده اونطوری که اگر یه وقت تنفس میگرفت
از کشیدن نقاشی "کور کردن سامسون"
اما تو این یکی گویا خوب از آینه فاصله گرفته
و دیده می شه که توی شلوغی استودیوش فیگور گرفته
و داره یه بوم مشخص رو روی یه سه پایه بلند نشون میده
به نظر میرسه اون داره بهمون لبخند میزنه اونطوری که اگه میدونست
اون کلاه عجیب غریبش برامون جالبه
کلاهی که دورش جای نگهدارنده شمع گذاشته بود،
وسیله ای که اجازه می داده که توی شب هم کار کنه.
غافلگیر کننده ست که بتونی تصور کنی
چنین شمعدونی رو روی سرت گذاشتی
همونطور که اگه تو هم یه اطاق نهار خوری متحرک بودی
یا یه سالن کنسرت تعجب آوربود.
اما به محض اینکه کلاهو می بینی متوجه میشی لازم نیست
یه پاراگراف از زندگی گویا رو مطالعه کنی یا تاریخها رو از برکنی.
برای درک گویا فقط باید تصورش کنی
که شمعا رو داره یکی یکی روشن می کنه، بعد کلاهو میذاره
روی سرش و آمادس که کار شبانه شو انجام بده.
تصور کن با ابتکار جدیدش که زنشو غافلگیر می کنه
خنده ی زنش مث یک کیک جشن تولده وقتی که نور رو می بینه.
اونو تصور کنید که از این اتاق به اون اتاق میره در حالیکه میدرخشه
و تمام سایه هایی که روی دیوار های پرواز می کنن.
تصور کنید مسافرای گمشده ای راو که به در خونه ش می زنه
تو یه شب تاریک توی اون روستای تپه ای توی اسپانیا
اون ممکنه بگه"بیا تو" و بگه"فقط داشتم خودم رو نقاشی میکردم"
همونطور که توی درگاه ایستاده و یک قلم مو رو با دستش نیگه داشته
و داره توی درخشش کلاه مشهور شمعی ش نورافشانی میشه.
آبان 1390
چه سریع
به فردا پرت شده ایم
عطر ترشی گرفته اند
نفس هایم
پ.ن: دوستان عزیز: در انجمن شعر الست روزن هم عضو شدم تا اشعاری را که "سه راهی" مجوز نمی دهد را آنجا در دید عموم قرار دهم. برای بار اول با یک کار کوتاه منتظر نظرتان در آنجا هستم.
از همه ي كساني كه براي پست جديد دعوت شدند عذرخواهي مي كنم.
اين پست به علت حشو بودن حذف شد.
با تشكر
همچنان تكرار مي شوم
در تولدي شادمانه
زلال و مكرر
و در انبساطي شريف
با آنچه بايد مي ستيزم
انديشه ي انساني
خشمي را
دردي . . .
كه به لوحي سطر ميشود
چنان محيط در بر مي گيرم كه پيامبران منتظر
پيامي را
چرا كه
قلم سوگندي است
نوشتن سوگندي است
و خواندن . . . آغازي ديگر
امروز، روز تلخی در تقویم های هرساله ی من است
امــــــــروز که تلخـــم بروید از پیشم
من بغض عمل نکرده ای در خویشم
امــــــــروز که با تمـــــــام دنیا قهرم
در کنج اتاقـــــــم به تو می اندیشم
پ.ن: امروز را بخاطر تلخ بودنش دوست دارم!!!
در زندگی، گاه به مسائلی برخورد می کنیم که راهی جز فرار باقی نمی ماند، اما
از خودت هم که فرار کنی باز برگشت می خوری به واقعیت.
پس، باید ماند و سرود
شعر من سرود اعتقاد من است
سرود اعتقاد
گـلايـــــــه بــــود...!!! و غــــم در گلوي مردي كه ــ
ــ نشســـــت پــــــاي كـــــــمــي گفتگوي مردي كه ــ
ــ نـــــوشتـــــــه هـــــای پریشانی اش شده اين روـــ
ـــ ز هــــــا كه ريخــــــته شــــــد آبروي مردي كه ــ
ــ بـــــه زيــــــر رنــــج رواني و درد جســــمـانــي
فجيع داده شـــــده شستــــشـــــوي...!!! مردي كه ــ
ــ صـــــــداي خفتـــــه ي شــب را به ناله سر داد و
نشــــــــانه هــا هــــــمه رفتنـــــــد سوي مردي كه ــ
ــ تمــــــــــام هـم و غمش حفــظ اعتـــــقـــــادش بود
ولي نداشــــــــــت اثــــــــر هاي و هوي مردي كه ــ
ــ نگاه خستــــــه و تلـــــخي به حوض آب انـــداخت
پريــــــده بـــــــود در آن رنــــگ و روي مردي كه ــ
ــ دوباره كاســــــه ي صبرش به جــــــوش، آمد... و
فــــــــــــــرار شـــــــد هــــمــه ي آرزوي مردي كه ــ
ــ شبيـــــــــــه مـــــــرده ي انســــان غـــم پرستي شد
بنـــــــا به خــــــواستـــــــه ي كيــنه جوي مردي كه...
پ.ن: بنـــــــا به خــــــواستـــــــه ي كينه جوي مرتيكه ی اَلـــ...
يه دليل ديگه كه من تفنگ تو خونه نگه نميدارم
سگ همسايه يه ريز پارس ميكنه
پارس كردنش بلند و با ريتمه
هر دفعه كه خونه رو ول ميكنن
سگه جوري پارس مي كنه
كه انگار موقع رفتنشون دكمه پارسشو زده باشن
سگ همسايه يه ريز پارس ميكنه
همه پنجره هاي خونه رو مي بندم
صداي سمفوني بتهوون رو تا آخر زياد مي كنم
اما صداي خفه ش رو تو زمينه موزيك مي شنوم
كه پارس مي كنه پارس مي كنه پارس ميكنه
حالا ميتونم آقا سگه رو ببينم كه تو گروه اركستر نشسته
سر سگه با اطمينان بالاست انگار كه بتهوون
يك قسمت پارس سگ تو سمفوني گذاشته باشه
وقتي ضبط هم تموم ميشه هنوز آقا سگه پارس ميكنه
اينجا نشسته تو قسمت قره ني داره پارس ميكنه
چشاش روي رهبر اكستر ميخ شده كه
او نو با چوبش سرگرم مي كنه
وقتي بقيه نوازنده ها با سكوت پراحترام
به تك نوازي سگ مشهورگوش مي كنن
اين يك پايان بندي بي انتها ست كه اول از همه
بتهوون به عنوان يك نابغه نوآور درست كرده
ترجمه :پدرام اسدي
شهريور 1390
بـاید از ایـن دسیـسه ی بـد بـاخبـر شــوی
یـا صـاحبـم تـو بـاشـی و یـا در بـه در شوی
با مدح من نسیمی از اسفند پا شده است
تـرسـیـده ای خــدا کـه دچـار نـظــر شـوی؟
این سکه های یک لبه ی پشت رو شده است
انـگـشـت بــر زمـیـن بـگـذارم کـه پـر شــوی؟
پـشـت در تـو هی شـتـر بـخـت مـی نشست
تــا کـی بــرای پــا زدن بــخـت خـر شـــوی؟!
ایـن رعــد و بـــرق از ازلـش آمـد و گـذشـت
بــایـد از آسـمـان خل و چـل پـکر شـــوی ؟!
راه هـمیـشگی عـبـورم عـوض شـده است
یـا قـسمت است که عمری مستتر شوی؟
ابـهـام از سـراسـر عـالـم کـه مـی چـکد
لـــو مـــی رود فـرود بیایی بـشر شوی؟
مـی مـیرم از حسادت روزی که بشنوم
مـقبول طـبع مـردم صـاحـب نـظر شـوی
... این روندی است که با عبورش از مسیر شعر چنگال بر زمین می کشد و شبه رودی را به وجود آورده است و شاعران عزیز هیچ نگذاشته اند سنگهای کف این رود از آب زلال محروم بمانند . باید فکر کنم که فکر کنم چه فکری کنم
بله منظورم تضمین های بدون تضمین است .
طوری که از غزل بالا شاعران به نامی استفاده کرده اند . به عنوان مثال : " مقبول طبع مردم صاحب نظر شوی" برای اولین بار من (درسته من) این مصرع را سروده ام . ولی نمی دانم چرا شاعرانی که ادعای خواندن قرآن با چهارده روایت آن هم از بر را می کنند بدون اجازه اینجانب از شعر من برداشت می کنند .


